گاهی بعضی مهمانها فقط برای یک شب به هتل سنتی سمنانیها میآیند، اما چیزی از خودشان به جا میگذارند که تا مدتها در خاطر آدم میماند.
یک روز خانوادهای مهمان هتل سنتی سمنانیها بودند. همراهشان کودکی کوچک بود؛ کودکی که انگار با دیدن حوض کوچک خانه، تمام دنیا را در آن پیدا کرده بود.
همین که چشمش به آب افتاد، با ذوق کودکانهای گفت:
**«آبه!»**
و بعد دیگر هیچ چیز جز آب برایش مهم نبود.
حوض خانه خیلی بزرگ نبود؛ اما برای او انگار یک استخر بزرگ و هیجانانگیز بود. با دستهای کوچکش آب را لمس میکرد، به آن نگاه میکرد و با شوق کودکانهاش آب بازی میکرد.
من اما یک طرف ایستاده بودم و به یک موضوع فکر میکردم؛
**مقررات هتل اجازه آببازی در حوض را نمیداد.**
باید میرفتم و به خانوادهاش میگفتم که اجازه نداریم بچه داخل حوض آببازی کند.
اما هرچه نگاهش میکردم، دلم نمیآمد.
آن شوق کودکانه، آن ذوقی که از دیدن چند وجب آب پیدا کرده بود، برایم آنقدر دوستداشتنی بود که فکر کردم بعضی وقتها شاید لازم باشد قانون را کمی با دل نگاه کنیم.
گفتم بگذارید کودک کمی خوش بگذراند.
و آن روز، حوض کوچک خانه قاجاری ما شد دنیای بزرگ یک کودک.
یک دل سیر آب بازی کرد.
هر بار که دستش را داخل آب میبرد، با همان زبان شیرین کودکانه میگفت:
**«آبه... آبه...»**
و من فقط نگاهش میکردم و لبخند میزدم.
شاید برای ما بزرگترها، آن حوض فقط یک حوض کوچک در گوشهی خانه بود؛ اما برای او، دریچهای بود به یک دنیای تازه.
همین چیزهاست که میزبانی را برای من دوستداشتنی میکند.
در **هتل سنتی سمنانیها** ما فقط اتاق به مهمان نمیدهیم؛ گاهی شاهد لحظههایی هستیم که بعدها تبدیل به خاطره میشوند.
آن کودک شاید امروز خیلی چیزها را از آن سفر به یاد نداشته باشد؛ شاید حتی خانه قاجاری و حوض کوچک آن را هم فراموش کرده باشد.
اما من هنوز آن روز را به یاد دارم؛
کودکی که برای چند وجب آب، آنهمه ذوق داشت.
گاهی خوشحالی آدمها به چیزهای خیلی بزرگی احتیاج ندارد.
گاهی فقط یک حوض کوچک کافی است...
و یک کودک که با تمام وجودش بگوید:
**«آبه!»**
برچسبها: هزار قصه