یکی از آن شبهایی بود که **هتل سنتی سمنانیها** مثل همیشه آرام و ساکت بود. مهمانها در اتاقهایشان استراحت میکردند و حیاط قدیمی خانه در سکوت شبانه فرو رفته بود.
آن شب، گروهی از مسافران پاکستانی به هتل آمده بودند. مسافرانی صمیمی و خوشبرخورد که برای سفری خاص به سمنان آمده بودند؛ مقصدشان زیارت و دیدار با **شیخ علاءالدوله سمنانی** بود.
اما اتفاقی که بعد از آن افتاد، چیزی بود که فکر نمیکنم هیچوقت از یادم برود!
مهمانها تصمیم گرفتند شام را خودشان در آشپزخانه هتل آماده کنند. تا اینجا همهچیز کاملاً عادی بود. آشپزخانه در اختیار مهمانها بود و آنها با شور و شوق مشغول آماده کردن غذای خودشان شدند.
اما ظاهراً برای آنها «غذای تند» معنای دیگری داشت!
هرچه فلفل داشتند، داخل غذا ریختند.
اول فقط بوی غذا میآمد. کمی بعد، بوی فلفل همه آشپزخانه را پر کرد. چند دقیقه بعد احساس کردم بوی فلفل از آشپزخانه بیرون زده و وارد حیاط شده است.
من هم که نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد، نزدیک آشپزخانه رفتم.
اشتباه بزرگی بود!
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که احساس کردم فلفل وارد ریههایم شده! چشمهایم شروع به سوزش کرد و واقعاً نفس کشیدن برایم سخت شده بود.
با خودم گفتم:
«این دیگه شام نیست... عملیات شیمیاییه!»
مهمانها اما با آرامش کامل مشغول خوردن غذا بودند و ظاهراً برایشان کاملاً عادی بود.
آن شب گذشت، اما ماجرا تمام نشد.
فردای آن روز هنوز بوی فلفل در آشپزخانه مانده بود.
روز دوم هم همینطور.
روز سوم که وارد آشپزخانه شدم، هنوز ردپای آن غذای تند در هوا بود!
هر بار که بوی فلفل به مشامم میرسید، یاد آن مهمانهای پاکستانی میافتادم که با یک قابلمه غذا، تقریباً تمام خانه را به آشپزخانهای در پاکستان تبدیل کرده بودند!
حالا هر وقت مهمانی از من میپرسد:
«آشپزخانه هتل را میتوانیم استفاده کنیم؟»
لبخند میزنم و میگویم:
«بله، حتماً... فقط اگر غذای خیلی تندی درست میکنید، لطفاً به فکر ریههای ما هم باشید!»
آن سفر برای مهمانها شاید یکی از سفرهای معمولیشان بود، اما برای من تبدیل شد به یکی از خاطرات ماندگار **هتل سنتی سمنانیها**؛ خاطرهای که بعد از سه روز هنوز بوی فلفلش در خانه مانده بود!
برچسبها: هزار قصه