اوایل که **هتل سنتی سمنانیها** را راه انداخته بودیم، جلوی در خانه یک جمله نوشته بودم:
**«لبخند بزنید؛ اینجا خانه سمنانیهاست.»**
جمله سادهای بود، اما برای من معنای بزرگی داشت.
در این سالها آدمهای زیادی از همین در وارد شدند؛ خسته، خوشحال، عاشق، کنجکاو، مسافر، کودک و بزرگسال. خیلیها خندیدند، عکس گرفتند، خاطره ساختند و رفتند.
اما بین تمام آن لبخندها، یک لبخند هست که هنوز در ذهنم مانده است.
لبخند یک دختر بچه.
نمیدانم چه چیزی در چهرهاش بود؛ شاید معصومیتش، شاید شیطنت کودکانهاش، یا شاید همان لبخند شیرینی که انگار تمام حیاط خانه را روشن میکرد.
گاهی یک مهمان فقط چند ساعت در خانه شماست، اما همان چند ساعت کافی است تا گوشهای از خاطرتان را برای همیشه مال خودش کند.
آن روز وقتی نگاهش میکردم، با خودم گفتم:
**مگر میشود یک بچه اینقدر قند باشد؟!**
همان لحظه یاد جملهای افتادم که سالها پیش جلوی در نوشته بودم:
**«لبخند بزنید؛ اینجا خانه سمنانیهاست.»**
شاید آن جمله را برای مهمانها نوشته بودم، اما آن دختر کوچک به من یادآوری کرد که بعضی آدمها اصلاً نیازی ندارند به آنها بگویی لبخند بزنند.
**خودشان لبخندند.**
و حالا بعد از این همه سال، اگر کسی از من بپرسد چرا هنوز آن جمله جلوی در برایم مهم است، شاید جوابم همین باشد:
چون در **هتل سنتی سمنانیها** فقط آدمها وارد یک خانه تاریخی نمیشوند؛
گاهی یک لبخند کوچک وارد میشود و
**برای همیشه در خانه میماند.**
برچسبها: هزار قصه