وقتی یک بادگیر مسیر زندگیام را تغییر داد
سال ۱۳۹۷ بود. آن روزها مشغول نوشتن و تدوین کتاب **«اطلس خانههای تاریخی سمنان»** بودم و برای پیدا کردن و بررسی خانههای تاریخی شهر، به نقاط مختلف بافت تاریخی سمنان سر میزدم.
یک روز دوستم **محمد شاهحسینی** که آن زمان در اداره منابع طبیعی کار میکرد، به من گفت:
«یکی از همکارام توی بافت تاریخی سمنان یه خونه تاریخی داره. میراث فرهنگی اجازه تخریبش رو نداده.»
حرفش برایم جالب بود.
آن زمان، دیدن خانههای تاریخی ارزشمندی که یکی پس از دیگری تخریب میشدند، برایم اتفاق عجیبی نبود. بارها شاهد بودم که خانههایی با معماری زیبا و ارزشمند، به دلایل مختلف از بین میروند. برای همین وقتی محمد گفت میراث فرهنگی جلوی تخریب این خانه را گرفته، با تعجب گفتم:
«میراث تا حالا سابقه نداشته جلوی تخریب یه خونه رو بگیره!»
قرار شد با هم برویم و خانه را ببینیم.
---
تا آن روز اصلاً به **کوچه عباسیه** نرفته بودم.
کوچه باریک بود و هوا هم تقریباً رو به تاریکی میرفت. وارد خانه شدیم.
اولین چیزی که دیدم، خانهای بود که تقریباً دیگر شباهتی به یک خانه مسکونی نداشت.
داخل خانه پر از کارتن بود و بیشتر شبیه انباری شده بود. کسی در آن زندگی نمیکرد. در بخشی از خانه برای اینکه دیوار همسایه ریزش نکند، شمعهای چوبی زده بودند. حتی چاه داخل حیاط هم ریزش کرده بود.
اگر بخواهم صادق باشم، در نگاه اول چیز خاصی ندیدم.
یک خانه قدیمی، فرسوده و تقریباً متروکه.
اما چند لحظه بعد چشمم به چیزی افتاد که همهچیز را تغییر داد.
**بادگیر.**
به محمد گفتم:
«محمد! بادگیر برای این خونه است؟»
گفت:
«آره.»
خندیدم و گفتم:
«چه عجب! میراث بالاخره یک جا کارش رو درست انجام داده!»
همانجا به محمد گفتم:
«به همکارت بگو این خونه رو مرمت کنه. حیفه. میتونه تبدیل به یک مجموعه گردشگری بشه.»
محمد گفت:
«مالک سن زیادی داره و توانایی مالی و جسمی مرمتش رو نداره.»
بعد از من پرسید:
«پس الان چی میشه؟»
گفتم:
«میراث فرهنگی احتمالاً میتونه سرمایهگذار معرفی کنه تا ملک رو بخره و مرمتش کنه.»
آن روز، بدون اینکه بدانم، جملهای گفتم که چند ماه بعد قرار بود مسیر زندگی خودم را تغییر دهد.
---
حدود شش ماه گذشت.
آن روزها خودم به فکر خرید خانه افتاده بودم. حدود **۴۰ میلیون تومان** پول داشتم؛ مبلغی که آن زمان تقریباً میتوانست برای خرید یک آپارتمان در منطقه مدیران سمنان کافی باشد.
یک روز به محمد گفتم:
«اون دوستت هنوز اون خونه رو داره؟»
گفت:
«نمیدونم، میپرسم.»
گفتم:
«بپرس ببین میفروشن؟ اگر میفروشن، قیمتش چقدره؟»
چند روز بعد محمد خبر عجیبی به من داد.
**قیمت خانه تقریباً همان ۴۰ میلیون تومان بود.**
همان مبلغی که برای خرید آپارتمان کنار گذاشته بودم.
اینجا بود که یک تصمیم عجیب گرفتم.
به جای اینکه یک آپارتمان بخرم، تصمیم گرفتم همان خانه متروکه و فرسوده را بخرم و خودم مرمتش کنم.
آن زمان دفتر معماری «فال» را داشتم و در دانشگاه هم تدریس میکردم. از نظر کاری شرایط خوبی داشتم، اما چیزی که نداشتم، تجربه تبدیل یک خانه تاریخی فرسوده به یک مجموعه گردشگری بود.
با این حال، تصمیمم را گرفته بودم.
خانه را خریدم.
---
امروز که به آن روزها فکر میکنم، گاهی با خودم میگویم اگر آن روز محمد آن جمله را نمیگفت چه میشد؟
اگر آن روز به کوچه عباسیه نمیرفتیم؟
اگر هوا کمی تاریکتر بود و من آن بادگیر را نمیدیدم؟
اگر شش ماه بعد به فکر خرید خانه نمیافتادم؟
و اگر قیمت خانه دقیقاً به اندازه پولی که برای خرید آپارتمان داشتم نبود؟
شاید امروز داستان دیگری داشتم.
اما همه این اتفاقهای کوچک، دست به دست هم دادند تا من به جای خرید یک آپارتمان، **یک خانه تاریخی تقریباً متروکه را انتخاب کنم.**
خانهای که آن روز پر از کارتن بود، چاهش فرو ریخته بود، دیوارش را با شمع چوبی نگه داشته بودند و در نگاه اول چیزی جز یک خانه فرسوده به نظر نمیرسید.
اما پشت همان دیوارهای فرسوده، یک بادگیر ایستاده بود؛ انگار منتظر بود کسی دوباره صدایش را بشنود.
مرمت خانه شروع شد و آرامآرام، زندگی دوباره به آن برگشت.
امروز وقتی در حیاط خانه سمنانیها میایستم، به آن شب سال ۱۳۹۷ فکر میکنم؛ به کوچه باریک عباسیه، به خانهای تاریک و پر از کارتن و به همان لحظهای که برای اولین بار چشمم به بادگیر افتاد.
**شاید آن روز من خانه را پیدا نکردم؛ شاید این خانه بود که مرا پیدا کرد.**
و اگر امروز از من بپرسند بهترین تصمیم زندگیات چه بود، بدون تردید میگویم:
**خریدن خانه سمنانیها.**
برچسبها: هزار قصه