آن روزها که تازه کار هتل سنتی سمنانیها را شروع کرده بودم، هنوز تجربه امروز را نداشتم و خیلی از اتفاقات برایم تازگی داشت.
یک شب، مهمانی برای اقامت در **اتاق کرسی** وارد هتل شد. اتاق را تحویل گرفتند و همهچیز عادی به نظر میرسید.
صبح روز بعد، ساعت از ۱۲ گذشته بود؛ اما هیچ خبری از مهمانمان نبود.
کمکم نگران شدم.
با خودم گفتم نکند اتفاقی افتاده باشد؟ نکند مشکلی برایشان پیش آمده باشد و ما متوجه نشده باشیم؟
آرام و با نگرانی به سمت اتاق کرسی رفتم. نمیخواستم بیدلیل مزاحمشان شوم. خیلی آهسته در زدم و گفتم:
«خانم صبور؟»
چند لحظه سکوت بود.
بعد، صدایی خوابآلود از داخل اتاق آمد:
«بله... آمدم.»
همان یک جمله کافی بود تا خیالم راحت شود.
خدا را شکر، هیچ اتفاقی نیفتاده بود؛ مهمانها فقط... خواب بودند!
وقتی خانم صبور به جلوی در آمد، با تعجب پرسید:
«ساعت چنده؟»
گفتم:
«۱۲ ظهر.»
چشمانش گرد شد و گفت:
«۱۲؟! ما باید ساعت ۷ تهران میبودیم!»
تازه آنجا بود که فهمیدم ظاهراً اتاق کرسی کار خودش را کرده است؛ آنقدر آرام و ساکت بوده که مهمانها تمام برنامه صبحشان را فراموش کرده بودند!
چند روز بعد، یک پیام در اینستاگرام هتل دریافت کردم.
خانم صبور نوشته بود که اقامت در اتاق کرسی برایشان تجربهای متفاوت بوده و **یکی از بهترین خوابهایی بوده که در چند سال اخیر داشتهاند.**
گفته بود فضای اتاق آنقدر ساکت، دنج و آرام بوده که بعد از مدتها توانستهاند یک خواب عمیق و واقعی را تجربه کنند.
آن روز تازه فهمیدم یکی از چیزهایی که شاید در معرفی یک اتاق نتوان با عکس و امکانات نشان داد، **حس و حال آن فضاست.**
اتاق کرسی شاید ساده باشد؛ اما گاهی همین سادگی، سکوت و آرامش خانههای قدیمی است که آدم را از هیاهوی بیرون جدا میکند.
و البته از آن روز به بعد، هر وقت مهمانی صبح دیر از اتاق بیرون میآمد، قبل از اینکه نگران شوم، اول ساعت را نگاه میکردم!
شاید هنوز خوابش برده بود...
**اتاق کرسی، همان جایی که قرار بود فقط یک شب در آن بخوابند؛ اما خوابشان آنقدر شیرین شد که تهران را هم برای چند ساعت از یاد بردند.**
برچسبها: هزار قصه