# هزار قصه | قصه اول
## دختری که سمنان را با یک عروسک به یاد سپرد
سومین روز عید بود و هتل سنتی سمنانیها مثل همیشه حالوهوای خاص نوروز را داشت.
حدود ساعت هشت شب بود. خانوادهای از مشهد برای اقامت به هتل آمده بودند. با پدر خانواده مشغول صحبت بودم؛ اتفاقاً ایشان هم معمار بودند و صحبتمان خیلی زود به معماری، بناهای تاریخی و حالوهوای خانههای قدیمی کشیده شد.
دختر کوچولوی خانواده هم آن اطراف مشغول بازی بود.
بچهای پرانرژی و بازیگوش بود و مدام بین اتاق و تراس رفتوآمد میکرد. هر چند لحظه یکبار هم از قسمت تراس میآمد و با شیطنت خودش را به سمت پدرش میانداخت و دوباره برمیگشت.
همهچیز عادی و شیرین بود تا اینکه...
یک لحظه در محاسبهی پرش اشتباه کرد.
پشت سرش با گوشهی آجر برخورد کرد.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
وقتی به خودمان آمدیم، دیدیم سر دختر کوچولو شکسته و خونریزی دارد.
خیلی سریع وسایل پانسمان و باند را آوردم و سعی کردیم خونریزی را کنترل کنیم، اما خون بند نمیآمد. خانواده هم با نگرانی او را برای بخیهزدن به مرکز درمانی بردند.
آن شب وقتی به خانه برگشتم، حال خوبی نداشتم.
مدام با خودم فکر میکردم:
**نکند این دختر، شهر سمنان را با خاطرهی شکسته شدن سرش به یاد بیاورد؟**
این فکر رهایم نمیکرد.
برای من، مهمان فقط کسی نیست که چند شب در یک اتاق میماند و میرود. دوست دارم خاطرهای که از این خانه و از سمنان با خودش میبرد، خاطرهای خوب باشد.
عروسکهایی را که برای هدیه به بچههای مهمان آماده کرده بودم برداشتم و با خودم گفتم شاید فردا بتوانم حال این دختر کوچولو را بهتر کنم.
صبح خیلی زود به هتل رفتم.
پدر خانواده را صدا کردم. آمد دم در.
اولین چیزی که پرسیدم این بود:
«دختر کوچولو چطوره؟»
گفت:
«بخیه خورده، حالش خوبه.»
وقتی دخترک از اتاق بیرون آمد، دیدم سرش باندپیچی شده است.
خیلی دلم گرفت.
عروسکی را که آماده کرده بودم به طرفش گرفتم و گفتم:
«این برای توئه.»
صورتش ناگهان از خوشحالی باز شد.
عروسک را گرفت و با همان حال کودکانهاش برگشت داخل اتاق.
فکر کردم قصه همینجا تمام شد.
اما سه ماه بعد، اتفاقی افتاد که هنوز هم وقتی به یادش میافتم، لبخند میزنم.
پدر خانواده با من تماس گرفت و گفت که قرار است دوباره با خانواده به سمنان بیایند و دوست دارند دوباره در هتل سنتی سمنانیها اقامت داشته باشند.
با خوشحالی قبول کردم.
چند روز بعد، ماشینشان جلوی هتل توقف کرد.
همین که دختر کوچولو از ماشین پیاده شد، مرا دید و با تمام انرژی دوید طرفم.
اما چیزی که در دستش بود، بیشتر از هر چیز دیگری توجهم را جلب کرد.
**همان عروسک بود.**
عروسک را بالا گرفت و به من نشان داد.
آن لحظه حس عجیبی داشتم.
با خودم گفتم شاید آن شب، با وجود تمام نگرانی و اضطرابی که برایش داشتیم، در ذهن این کودک چیزی دیگر باقی مانده است؛
نه سر شکسته...
نه خون...
نه بخیه...
بلکه **یک عروسک و آدمهایی که نگرانش بودند.**
آن روز فهمیدم گاهی ما نمیتوانیم تمام اتفاقهای زندگی مهمانمان را کنترل کنیم؛ اما میتوانیم تلاش کنیم پایان یک اتفاق تلخ، با یک خاطرهی شیرین همراه شود.
آن دختر کوچک شاید سالها بعد اسم خیلی از خیابانهای سمنان یا حتی نام هتل را به یاد نیاورد؛
اما من دوست دارم اگر روزی از او پرسیدند:
«سمنان را یادت هست؟»
بگوید:
**«آره... یک هتل قدیمی داشت و یک عروسک که هنوز دارمش.»**
این یکی از آن تجربههایی بود که برای من هم تلخ بود و هم شیرین؛ تجربهای که هیچوقت فراموشش نمیکنم.
و شاید به همین دلیل است که تصمیم گرفتیم در «هزار قصه»، خاطرات آدمهایی را روایت کنیم که برای مدتی کوتاه مهمان این خانه شدند، اما بخشی از قصهی آن را برای همیشه با خودشان بردند.
برچسبها: هزار قصه